آشتی می کند دلم با عشق
رضا دینپرورپسندیدن0
بازدید28
آشتی می کند دلم با عشق در شب ابری تولّد تو بالها می زند کبوتر شوق در دل آسمانی خود تو این منم غرق شور میلادت ارغوانی ترین گل عالم در شگفتِ شکفتن نامت میشود خوب زخم این بالم لحظههای قلم زدن از تو راه میروم روی آتش این منم در حضور تو مبهوت دختر آب! بانوی آتش عشق از روی ماءذنه تا صبح نغمههای حجاز می خواند روی سجادهء لطیف دلت گل مریم نماز می خواند ای غیور بلند معنادار! حرفهای تو حرف ریشهای است بهر وصف صلابتت خانم اسوهء صبر هم کلیشهای است نور رخسار حیدری تو شد روشنی بخش خانهء خورشید طلعت هاشمی تو زینب ماه را بُرده است در تبعید بر حجاب سپیدهء چشمت هالهای از بهشت میتابد تو که میخندی از حیای لبت نور بر سرنوشت میتابد ای غروب نگاه تو دوزخ! ای طلوع دمیدنت محشر! ای قیامت، قیامت کبرا! دست پروردهء خود مادر به ضریح نگاه تو قلبِ مستمندم دخیل میبندد پای گهوارهء پُر از مهرت حضرت جبرئیل می خندد روز ما روشنی گفتهء تو شب ما چادرِ سیاهِ شماست گرچه کعبه پُراست از مضمون کربلا شعر دلبخواهِ شماست در شبستان بیقراری خود چقدر من برو بیا دارم وقتهایی که سخت دلتنگم در سرم شور کربلا دارم روح، آبشخورش کلام شماست ای نگاه عمیق عرفانی ای کلامت میان بیدینان مثل سر، روی نیزه، قرآنی مثل مجنون که سوخت بیپروا دل ما ساده بود و عشقی ماند تو که رفتی به کربلا بعدش کربلا هم دلش دمشقی ماند ای حروف تو چشمهء ترتیل! صبغه الله رنگ معجر توست روزهای طلوع آمدنت روزهای غروب مادر توست راستی ای بهار خوبی ها از دل مادرت خبر داری؛ دور آن بستری که خونین است... میشود سهم تو پرستاری؟ سختی روزهای این ایام به دل واژه ها گواه شده مثل مادر ز بس نخوابیدی پای چشم تو هم سیاه شده گرچه بعد از چهار و اندی سال سخنانت شنیدنی شده است حیفِ تو که یتیم خواهی شد حیفِ مادر که رفتنی شده است سحر آبی نگاه تو شد شبِ شعرِ پُر از مقدمه ام شعرهایم پُر است از روضه بسکه درگیر داغ فاطمه ام