آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت
محمد بیابانیپسندیدن0
بازدید1K
آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت
آخری نیست بر این گریۀ بی پایانت
آب میبینی و طفل و گل و سقا و جوان
بیشتر میشود انگار غم پنهانت
زهر هرچند که یک روز به دادت آمد
تو چهل سال به لب آمده هر شب جانت
غیر زینب چه کسی درد تو را میداند
که چه آورده خرابه به دل ویرانت
سخت سوزاند دلت را غم آن جسم کبود
خواهرت بود که جان داد روی دامانت
زخمی بزم شراب است دلت بیخود نیست
که چهل سال نکرد اشک، دوا درمانت
خیزران تا که به دستان کسی میبینی
درد میگیرد ناگاه لب و دندانت