آسمان رفته به پابوسی ماهی که ندارد
حسنا محمدزادهپسندیدن0
بازدید1K
آسمان رفته به پابوسی ماهی که ندارد
خیره مانده است از امشب به پگاهی که ندارد
ماه، تابیده سرنیزه به هر ذره از عالم
میرود با سر بیتن به گناهی که ندارد
دیروقت است؛ بگویید بتازند سواران
به تن خستۀ سردار و سپاهی که ندارد
روی کوهان شترها بنشانید دلش را!
قرص باشید از آن پشت و پناهی که ندارد
خیره مانده است زمین بر نفس هرزۀ آتش
خیره مانده است بر آن شرم نگاهی که ندارد
پای هر خیمۀ ویران شده خشکش زده دنیا
به کجا میرود این درد؟ به راهی که ندارد؟
ماندهام بعد سفرکردن تو قصر سخاوت
به که مینازد از امروز، به شاهی که ندارد؟
این بیابان به که گوید غم اولاد علی را
نیمه شبهای پر از درد، به چاهی که ندارد؟
متوسل شده شیرازۀ این دفتر کهنه
در بساط قلمی تشنه به آهی که ندارد