آسمان را مچاله کرد و گریست، یاد ِمنظومۀ جوان افتاد
مرتضی حیدری آلکثیرپسندیدن0
بازدید1K
آسمان را مچاله کرد و گریست، یاد ِمنظومۀ جوان افتاد
اشکهایش شهاب شد غلطید، و در آن سمت کهکشان افتاد
رو به تسبیح آفتاب نشست، دانهدانه غروب را نخ کرد
تو مگر تشنه نیستی پسرم؟ لب بزن، آتش از دهان افتاد
شرح بازوی پرتوانت را، ماجرای برادرانت را
خواندم از چشم خواهرت وقتی که نگاهم به کاروان افتاد
مثل بادی که خون چکان بوزد، به تماشا گذاشتی خود را
قسمتی از تو فاش شد اما، پردهای هم در این میان افتاد
چلۀ غیرتی رها شد و تیر مملو از میل ِ برنگشتن بود
نور پاشید و ماه در قابِ تیرۀ آب خونچکان افتاد
مرگ، از ارتفاع چشمانت سرنگون شد نفسزنان در باد
خاک، دندان به لب گرفت اما، پیکر تو در آسمان افتاد