آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته
وحید قاسمیپسندیدن0
بازدید26
آسمان را آهِ جان سوزت ز پا انداخته مادرت را باز در هول و ولا انداخته کاری از دستِ طبیبان بَر نمیآید غریب در کنارِ بستر تو مرگ جا انداخته پوستی بَر استخوان داری،به زهرا رفتهای خونِ دل خوردن تو را از اشتها انداخته رفته رفته حجرهات گودال سرخی میشود زهر، لبهایِ تو را از ربنا انداخته تشنگی بیرحم تر از نیزه ی زیرِ گلوست تارهایِ صوتیات را از صدا انداخته جامِ مِی شرمندهی اندوهِ چشمانت شده ماجرا را گردنِ شام بلا انداخته شام گفتم، خیزران آمد به یادم «وای وای» گریهها را یادِ تشتی از طلا انداخته