آخرِ روضههایِ زهرایی
حسین ایمانیپسندیدن0
بازدید16
آخرِ روضههایِ زهرایی میشود حرفِ مشکِ سقّایی حرفِ مشکی که پاره و خشک است قصّهیِ غصّهها و لالایی میپرد خواب از سرِ طفلی رفته از خیمهها شکیبایی به زمین میخورد علمداری تا برآید نوایِ آقایی کمرِ شاهِ دین شکسته شده تیر بسته دو چشمِ زیبایی صورتش میخورد به خاک؟! نخیر پهن شد فرشِ عشقِ زهرایی فرشی از چادری که خاکی بود خاکها یادگارِ تنهایی فاطمه میرسد به علقمه تا .... در مدینه برآید آوایی وای از شاهِ بیسر و تشنه غرقِ خون پیکرِ مسیحایی دمِ اُمُّالبنین شده واوِیل چه سری چه تنی چه اعضایی؟! تو نگینی به دوشِ پیغمبر از چه حالا به زیرِ آن پایی ؟! پایِ نامردی است و آن سینه سینهای غرقِ نور و سینایی ذکرِ اُمُّالبنین و فاطمه شد تو حسینی حسینِ زهرایی یوسفِ فاطمه بیا خورده چوبِ کینه به رویِ لبهایی