آخر بسوخت آتش دل جسم و جان من
حبیب الله چایچیان (حسان)پسندیدن0
بازدید45
آخر بسوخت آتش دل جسم و جان من برخاست دود غم دگر از دودمان من شد آشیانهام قفس تنگ این جهان جغدی در این قفس شده هم آشیان من کامم که خود ز غصه ایام تلخ بود شد تلخ تر ز همسر نامهربان من زهر جفای او جگرم پاره پاره کرد لبریز گشته خون دلم از دهان من هرکس به آب رفع عطش میکند ، ولی یک جرعه آب ، ریخته آتش به جان من شیرازه صحیفه عمرم ، زهم گسیخت اوراق شد نخوانده کسی داستان من زهر جفا ز لاله رویم ربوده رنگ با خط سبز آمده حکم خزان من بس ناروا شنیدهام و صبر کردهام دردا که سخت بوده بسی امتحان من دیگر یتیم می شود امروز قاسمم گرید بنور دیده من دیدگان من در کربلا بجای من او را قبول کن مشکن حسین من ، دل این نوجوان من زهرا کجاست تا که در آغوش گرم او آسان برآید از تن مجروح جان من زینب چو دید حال حسن، مادرانه گفت: گلریز شد ز باد خزان بوستان من تا بر زبان برد مگر از لطف نا ما یک عمر یا حسن شده ورد زبان من صدره مرا زعشرت فردوس خوشتر است یک بار اگر که یار بگوید (حسان) من