پسر از جای خود برخاست، «بسم اللهِ مَجْراها...»
و با او پر کشید آرام چشمی رو به رویاها
زمین یک بوسه ایمان شد در آیات قدمهایش
و وحی آمد که: اِنّ الارضْ، لَهُ اِنّا خَلَقْناها
هوای گونهاش میراث گندمگونی از بطحا
نگاهش برقی از یاسین، لبانش طرحی از طاها
دل لیلا بهاری داشت، باران خیز و طوفانی
غزال بی قراری داشت، سرگردان صحراها
«و سبحان الذی اَسرا [ الی الوادِ البلا ] ... لَیلاً »
منزّه باد! آن جامی که مجنون خورد و ... لیلاها -
به دست آیینۀ حسرت، برایش شَروهها خواندند
برایش: «رود، رود...»، اما پسر دل زد به دریاها
گذشت از برکۀ ماندن، ولی با بالهای زخمی
رها شد ماهی قرمز، رها در جوی فرداها
و میبوسید در طوفان، لبش را مرد کشتیبان
و کشتی روی خون میرفت، «بسم اللهِ مَجْراها...»
هنوز نظری ثبت نشده