نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
وقت عشاء شد هیچکس دور و برش نیست با او کسی جز سایهی پشت سرش نیست یک یک در هرخانه و همسایه هم رفت خاموش شد تا روشنایی سایه هم رفت هرکس که در وا کرد، سردی کرد با او در قحطِ مردان، طوعه مردی کرد با او تنها که ماند از شانههایش بال کندند در کوچههای کوفه هم گودال کندند کمکم زِ پا از ضربههای تیر اُفتاد این مرد با نامردی آخر گیر افتاد وقت وصیتها چه بیجان بود این مرد نامردها در کوفه مهمان بود این مرد بر خاک من تربت بخواهید از حسینم جایم حلالیت بخواهید از حسینم از من گذشت اما به مهمانها نخندید وقتی زمین اُفتاد دندانها نخندید از من گذشت اما رها کن نیمهجان را از پا مکش بر خاکِ کوچه میهمان را از من گذشت اما به آواره بگریید جای تبسم پای قناره بگریید
هنوز نظری ثبت نشده