ز هر چه هست بریدم ولی ز تو نبریدم
بپرس از در و دیوار کوفه من چه کشیدم
چه نامه ها که ندادند ز باغ های پر از بار
ولی به بار نبود و به روی دار رسیدم
چه ابتکار غریبی است دست حرمله نامی
که مثل تیر سه شعبه به عمر خویش ندیدم
به کودکان و زنان می دهند وعدهی شومی
ز غارت زر و خلخالها چهها که شنیدم
اگر چه مردِ قِتالم ، به رزم شُهرهی دهرم
چه خون دل که نخوردم به روی خار دویدم
بمیرم از غمت آندم که رو به شمر بگویی
ز تشنگی جگرم پاره گشته آب دهیدم
عقیله ناله ای از جان زند مقابل مقتل
بدون غسل و کفن مانده است جسم شهیدم
به روی دار که مُردم ، سِزَد دوباره بمیرم
در آن دمی که رقیّه صدا زند نزنیدم
شکسته و نگرانم اگرچه کشتهء صبرم
در این هیاهویِ قربان ، ذبيحِ حضرتِ عيدم
هنوز نظری ثبت نشده