در خیمه بود دست پدر سوی آسمان
ناگه ز رزمگاه صدای پسر شنید
تا آن نوا شنید ندانم چها گذشت
خواهر بدید رنگ برادر ز رخ پرید
برپُشت زین نشست و بدان سوی روی کرد
اما نَسیم وار، پی اش عمه میدوید
می خواست بلکه بار دگر زنده بیندش
«یارب مکن امید کسی را تو نا امید»
با زانو آمد و به سر جسم او نشست
او را به بر کشید و ز دل آه بر کشید
در شعلههای آتش غم آه بر کشید
بر گوش آسمان ز زمین ناله اش رسید
میرفت تا پدر برود همره پسر
زینب اگر کنار برادر نمی رسید
تا در کنار جسم پسر جا پدر گرفت
در یک اُفُق قِرانِ مه و مِهر شد پدید
هنوز نظری ثبت نشده