نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد
در خیمه بود دست پدر سوی آسمان ناگه ز رزمگاه صدای پسر شنید تا آن نوا شنید ندانم چها گذشت خواهر بدید رنگ برادر ز رخ پرید برپُشت زین نشست و بدان سوی روی کرد اما نَسیم وار، پی اش عمه میدوید می خواست بلکه بار دگر زنده بیندش «یارب مکن امید کسی را تو نا امید» با زانو آمد و به سر جسم او نشست او را به بر کشید و ز دل آه بر کشید در شعلههای آتش غم آه بر کشید بر گوش آسمان ز زمین ناله اش رسید میرفت تا پدر برود همره پسر زینب اگر کنار برادر نمی رسید تا در کنار جسم پسر جا پدر گرفت در یک اُفُق قِرانِ مه و مِهر شد پدید
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد