نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ای جان باب! از چه نگیری به بر مرا؟
افکندهای چو اشک، چرا از نظر مرا؟
ای مهربان پدر! ز چه نامهربان شدی؟
مهر تو بیشتر بُد از این پیشتر مرا
رنجیدهای ز من که جوابم نمیدهی؟
دستی به رو بکش، غمی از دل ببَر مرا
نه پرسشی، نه مرحمتی، نه نوازشی
طاقت نمانده، جان پدر! آن قَدَر مرا
فرصت نمانْد و میرود از دست، کاروان
بنْواز دل، به مرحمتی مختصر مرا
با همرهان، طریق وفا را مده ز دست
هر جا که میروی، ببَر، ای همسفر! مرا
زین همرهان کجا دگر امّید یاری است؟
چون نیم ره، به جای گذارَد پدر مرا
خورشید من، تو بودی و ماهم تو، بیرُخت
گو روز، تیره شو، شب از آن تیرهتر مرا
شمر ار نکشت، درد یتیمی مرا کُشد
هر چند زندهام، ز شهیدان شِمَر مرا
این تشنهکام را ز چه آبی نمیدهی؟
زین شِکوهها که رفت، جوابی نمیدهی؟
هنوز نظری ثبت نشده