نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
گر چه از ضعف تن از جا، نتوان برخیزم
«مژدهی وصل تو کو؟ کز سر جان برخیزم»[i]
دانهی خال تو بس، بهر گرفتاری دل
«طایر قدسم و از دام جهان برخیزم»
کن قدمرنجه که چون خاک به ره بنْشینم
«پیشتر ز آن که چو گَردی ز میان برخیزم»
گر شبی با منِ ویرانهنشین، بنْشینی
«از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»
طفلم و آمده پیری به سُراغم، تو بیا
«تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم»
سر، به افتاده ز پایی زدی، ای سر! وز شوق
«کز سر جان و جهان، دستفشان برخیزم»
اگر از دست شدم، پا به سر خاکم نِه
«تا به بویت ز لحد، خندهزنان برخیزم»
[i]. تضمین غزل «حافظ». (ص 93قصیده) هنوز نظری ثبت نشده