نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
کوهی از جنس غم و درد، در اینجا خفته است آسـمـانی چـو افـق زرد، در اینجا خفته است عطشآلود لبی، سوختهجانی بیتاب کمری خمشده از درد، در اینجا خفته است گُلی از شرم و حیا سـرخ ولی پژمرده با خس و خار هماورد، در اینجا خفته است دلی از صبر، ولی ساخته با سوز و گداز یک جهان شعلهٔ دلسرد، در اینجا خفته است ابری آکنده ز باران، دلی آغشته به خون شبنمی بر رخ پُر گَرد، در اینجا خفته است خنجرِ حنجر و شمشـیرِ زبان آهخته به خدا شیرزنی مرد، در اینجا خفته است آنکه از داغیِ خورشید در این شام سیاه خبـری داغتر آورد در اینجا خفته اسـت
هنوز نظری ثبت نشده