نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
پیش پای خودش به خاک افتاد همه را با نگاه پس میزد تکیه بر نیزه غریبی داشت خسته بود و نفس نفس میزد جگرش پاره پاره بود اما یک تنه رفت تا دل لشکر سینهی خویش را سپر کرد و سپرش را شکست تیر سه سپر تا زمین خورد دوره اش کردند هر که با هرچه داشت زخمی زد جنگ مغلوبه شد, همه گفتند دیگر از خاک بر نمی خیزد خوب نزدیک می شدند به او ضربهها دقیق تر بشود نیزه در زخم تیغ می کردند تا شکافش عمیق تر بشود ای علفهای هرز با این گل چقدر دشمنی مگر دارند وای بر من چه میکنند این ها عده ای دستشان تبر دارند یک نفر رفت تا که سر ببرد دیگری رفت تا که سر ببرد دیگری رفت تا که برای امیر سرزده از سری خبر ببرد سنگ دل روی سینه جا خوش کرد خیره سر بود و خیره شد در چشم ناگهان چنگ زد محاسن را و غضب کرد در نهایت خشم تیغ را بر گلو کشید و کشید آنقدر تا که کند شد حربه چه بگویم چگونه آخر سر شد جدا با دوازده ضربه وضع حلقوم او که ریخت به هم داشت نظم جهان به هم می ریخت هم ز عرش و فرش می پاشید هم زمین و زمان به هم می ریخت خواهرش روی تل زمین خورد و دم گودال از زمین برخواست گفت دست از محاسنش بکشید سر این سر برای چه دعواست گرچه با ضربههای پی در پی بارها روی خاک غلطیده است تا به امروز لحظه ای این مرد پشت بر آسمان نخوابیده است کینه گل کرد تا به آنجا که طاقت صبر را در آوردند از تن پارهی تن زهرا پیرهن پاره را در آوردند سر فرصت همه پیاده شدند صید افتاده بود در دل دام غارت پیکرش که پایان یافت آمدند عده ای سوار نظام همه بودند سر خوش و سرمست ساربان بود از همه خوشتر منتظر بود تا که شب بشود فکر انگشت بود و انگشتر
هنوز نظری ثبت نشده