نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
هیچ میدانی تو ای صاحب یقین چیست اینجا سر خرق آستین؟ آستین وهم او را، خرق کرد حق و باطل را، براو، فرق کرد التیام از خرق او، وز خرقهاست فرقها از فرق او تا فرقهاست یعنی آگه شو که ما پایندهایم تا ابد ما تازهایم و زندهایم فارغ آمد ذات ما ز افسردگی نیست ما را، کهنگی و مردگی ناجی آنکو، راه ما را سالک است غیر ما هر چیز بینی هالک است عار داریم از حیات مستعار کشته گشتن هست ما را اعتبار هم فنا را هم بقا را، رونقیم فانی اندر حق و باقی در حقیم گر بهصورت جان به جانان میدهیم هم بهمعنی مرده را جان میدهیم گر بهصورت غایب از هر ناظریم لیک در معنی به هرجا حاضریم متصل با بحر و خارج چون حباب دوست را هستیم در تحت قباب عارف ما نیست جز او هیچکس همچنین ما عارف اوییم و بس آن ودیعت کز حسین بد در دلش و آنچه محفوظ از ولی کاملش با عروس خویش گفت او شمهای خواند اندر گوش او، شر ذمهای فیض یابی، فیض بخشیدن گرفت وقت را دید و درخشیدن گرفت یک جهت شد از پی طی جهات آستین افشان به یکسر ممکنات
هنوز نظری ثبت نشده