نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
هرم عطش چه کرده که چشم تو تار شد؟ در بارگاه قدس خدا اشکبار شد لب های تو شبیه دوتا چوب خشک شد بعد از تو آب بر همگان ناگوار شد یک لشکر پیاده به جسم تو پاگذاشت بر روی نیزه ای سر پاکت سوار شد از بس که ماند پیکر تو زیر آفتاب داغ تو ماند بر دل ما ماندگار شد سر به فلک کشیده ترین کوه هم پس از افتادن تنت به زمین بی وقار شد مُشکین موی تو همه از غم سفید شد مرثیه خوان زلف تو لیل و نهار شد چشم غیور تو نگران سوی خیمه ماند وقتی که شمر سوی حرم رهسپار شد شمشیر شمر زخم گلوی تو را شمرد حرف از دوازده شد و غم بی شمار شد تو ذبح از قفا شده ای چون که تیغ هم در آن میان به تیغ نگاهت دچار شد
هنوز نظری ثبت نشده