نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
غروب قتله گاه تو غروب عمر خواهر شد خبر بردند قاصدها که زینب بی برادر شد کنار جسم تو قاتل به خنده آب مینوشد فقط من تشنه ام اینجا فقط چشمان من تر شد به روی حنجرت خنجر ، کشید اما نمی برّد به سنگی خنجرش را زد که تیغ شمر لب پر شد گمانش را نمیکردم ذبیحا بالقفا باشی همین که سر رسیدم من، بمن گفتند بی سر شد!! همان سینه که عمری بوسه باران پیمبر بود برای سبّ بابایم برای شمر منبر شد لباست را درآورد و تو را عریان رهایت کرد دل مادر ز دست قاتلت خیلی مکدّر شد
هنوز نظری ثبت نشده