نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
سوی محشر توشه ای هرچند نفرستاده ام هست امیدم به این اشک به ظاهر ساده ام جای حیرت نیست بعد از روضه حالم بهتر است مادرم در روضه شیرم داده، هیئت زاده ام... هر زمان جز او ندیدم هیچکس را، عاشقم چشم اگر بستم به جان و مال خود دلداده ام فاطمه چندین برابر خرجی ام را داده است در عزای بچههایش هرچه نذری داده ام بس که مستم می کند نام حسین بن علی ترس دارم غافلان گویند اهل باده ام روز محشر پیرهن مشکی نجاتم می دهد دست گیری می کند این جامه از سجاده ام راهِ رفتن تا خدا، راه نجف تا کربلاست چندسالی می شود دیوانهی این جاده ام از خطر هرگز هراسی نیست در راه وصال من برای دیدنش تا پای جان آماده ام صورتم هر بار در این راه خاکی می شود یاد آن خد التریب روی خاک افتاده ام
هنوز نظری ثبت نشده