نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ز فِراق لاله روی تو سینه داغ دارد دل داغدیده از سینۀ من سراغ دارد دل چرخ پیر بگداخت به نوجوانی تو چه دلی است خام کز سوخته ای فَراغ دارد به تو بود روشن، ای شمعِ جهان فروزِ مادر شب من، ز شعلۀ آه، کنون چراغ دارد نکنم پس از تو فردوس برین دگر تمنّا چو خزان شود گلستان، که هوای باغ دارد؟ تو لب فرات گر تشنه¬ جگر سپردهای جان لب من هماره از خون جگر ایاغ دارد دلم آب شد ز بی آبی غنچه لب تو که ز یاد خشکی کام تو تر دماغ دارد؟ من و داستان دستان، ز خرابی گلستان من و شور و شین قُمری که به باغ و راغ دارد من و قاتل جفاکار تو هم¬سفر چو طوطی که مدام هم¬نشینی چو کلاغ و زاغ دارد شرر غم تو در منطق «مفتقر» نگنجد چه کند رسول دل؟ معذرت از بلاغ دارد
هنوز نظری ثبت نشده