نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
دوری تو دردیست که حاشا شدنی نیست بیمارِ فراق تو مداوا شدنی نیست با خَلق نگفتم که چه آمد به سر من هجران تو رازیست که افشا شدنی نیست ظرف دل من پُر شده از رنجِ نبودَت در سینه دگر هیچ غمی جا شدنی نیست از پای درآورده مرا حسرت یوسف یعقوب زمینخوردهی تو پا شدنی نیست یک لحظه نشد گریهی من بند بیاید کِی رود نشان داده که دریا شدنی نیست؟! آدینه به آدینه سرِ کوچه نشستم... آئینهی لبخند تو پیدا شدنی نیست داغ تو عظیم است ، چُنین خم شدم آقا ! این کاغذ لا خورده دگر تا شدنی نیست شرمندهترینم که گنهکار ترینم این بندهی آلوده مُبَرّا شدنی نیست هنگامهی رسوایی من بود ، رسیدی با بودنِ تو مُشت گدا ، وا شدنی نیست تا که اَجَلم سر نرسیده ، بغلم کن امروز بیا ، باش ، که فردا ، شدنی نیست! مقصود من از سجده فقط خاکِ نـجـف بود در عرش هم این فیض ، مُهَیّا شدنی نیست هرگز اَحَدی درک نکرده است علی را اندیشهی این مرد که معنا شدنی نیست آشفتهام ، آرامش من نام حـسـیـن است پایندهترین ذکر که اِمحا شدنی نیست بعد از بدن دَرهَم این کُشتهی بیسر دفنِ تنی اینقَدر معما شدنی نیست
هنوز نظری ثبت نشده