نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
دم دمای آخر عمر منه خاطراتمون مرور میشه برام چه روزای خوبی بود توو مدینه نمی دیدیم از کسی جز احترام ولی اومدن یه عده نانجیب یه روزی خونمونو آتیش زدن مگه باورم میشد؛ دسته جمعی بزنن مادرمونو؟ ابدا! بعد اون روزای تلخ و غصه دار روزایی که دست بابا بسته شد رسید آخر اون زمان که دم صبح فرق بابامون علی شکسته شد مگه یادم میره داداش حسنو پاره های جگرش رو توی تشت وقتی که می گفت به من گریه نکن کشته می بینی حسینو توی دشت هر چی رو یادم بره؛ غمِ تو که از توی خاطره هام پاک نمیشه خدا لعنت کنه دشمنت رو گفت می ریم و پیکرشون خاک نمیشه روضههای کربلا یکی یکی میادش جلوی چشمای ترم هنوزم نمیشه باورم حسین سرتو زدن رو نی برابرم
هنوز نظری ثبت نشده