نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
دلم هوای رخت کرده یار دیرینم بپای نیزهی تو ، تا به صبح بنشینم تو روشنای جهانی ، تو نور چشم منی تویی مسیح برایم ، بگو به من سخنی تویی قمر به شب من ، تویی دلآرامم تو روی نیزه نشستی ، من عازم شامم نبودن تو و عباس ، دردسر شده است رقیه بعد شما دست بر کمر شده است خودت بگو چه کنم بین لشکر اشرار ؟! مرا به حق علی ، دست قاتلت نسپار ! بگو چکار کنم اشک من روان نشود ؟! بگو چه چاره کنم قامتم کمان نشود ؟! بگو مقابل چشمم ، سرت تکان ندهند بگو مرا به تمسخر به هم نشان ندهند گلایه نیست ولی زینبت پر از درد است به شمر رو زدم اما ... چقدر نامرد است ! دخیل گوشه چشمت تمام ارض و سما ! نظر نما که مرا میبرد عدو به کجا اگر که قتلگهت بین دشت و نیزار است قسم به مادرمان ، مقتلم به بازار است منی که مظهر صبرم ، ز غصه پیر شدم میان چشم اراذل ، حسین اسیر شدم ! برای دیدن من بین کوچه بلواییست ... ز دست هرکس و ناکس بصورتم جاییست به جز تو درد دلی پیش کس نبردم من پس از وداع تو جز خون دل نخوردم من قنوت بین نماز شبم گواه من است که اسم اعظم تو بیگمان پناه من است پناه عالمیان! خواهر تو تنها شد سپر برای نوامیس آل طاها شد ز رنج همسفرانم دلم شکسته شده قنوت من به طناب سقیفه بسته شده میان هلهله بشنو دمی صدای مرا ز روی نیزه تو آمین بگو دعای مرا خداکند که تمامی پذیرد این سفرم خداکند که نگیرند چادرم ز سرم خداکند که نیوفتی زمین ز سنگ جفا بروی خاک نغلتد سرت به ضربهی پا خداکند که نصیبی ز شهر ری نبرند خداکند که مرا سوی بزم مِی نبرند خداکند که جسارت به دخترت نشود پیاله خَم به روی رأس اطهرت نشود به ظلم و کینه الهی امان ما نبُرد خداکند لب تو چوب خیزران نخورد
هنوز نظری ثبت نشده