نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
دستان باد موی تو را شانه می کند خون بر دل پیاله و پیمانه می کند از داغ جانگداز جبین شکسته ات زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند بیرون کشید خنجر و برسینه ات نشست آخر چرا ز فاطمه پروا نمی کند رگهای حنجر تو به گودال گوییا با دوست, گفتگوی صمیمانه می کند ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند تو نیستی و باد خزانی چه حمله ای بر ساقهی شقایق و ریحانه می کند از آتش خیام حرم دشت روشن است این شعلهها چه با گل و پروانه می کند باور نمیکنم به خدا باغ لاله را دست عدو شبیه به ویرانه می کند نوکر برای جان نسپردن به روضهها جایی میان ناحیه پیدا نمی کند زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد گیسوی دختران تورا شانه می کند حالا که نام دخت علی بر لبم نشست غم های عالمی به دلم خانه می کند هر روز و هر کجا که به بن بست می رسم دل را نصیب رزق کریمانه می کند باران چه با زمین عطشناک کرده است عشق حسین با من دیوانه می کند
هنوز نظری ثبت نشده