نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
در سینه دائم میتپد دل در هوایش سر سروری دارد مدام از خاک پایش در آسمان همسنگ خورشید است بی شک گردی که برمیخیزد از بال عبایش من حاضرم جان مرا در دم بگیرد یک لحظه رخ ظاهر نماید در اِزایَش ای کاش اندک تحفه ای میداشتم حیف جانم که قابل نیست بهر رو نمایش یابن الحسن گویان روم تا خیمهی او صد حیف که پنهان بود از دیده جایش آن هم به زیر افتاده خواهد بود از شرم این سر چه وزنی دارد اندر سرسرایش خونم ، سرم ، جانم ، فقط شرمنده هستم شرمنده که چیزی نیاوردم برایش عاشق فقط جان میدهد در پای دلبر چیزی نمیخواهد برای خون بهایش دنیا اگر چه غافل است از بودن او هر شب به عالم میرسد خیر دعایش ما نان خور الطاف آن مهر آفرینیم روزی شیعه میرسد از ربنایش هر سر همیشه سروری دارد خدایا سرهای ما بیرون مبادا از ولایش وقتی بیاید فتح خواهد کرد بی شک هر گوش در هر گوشه را صوت رسایش ای کاش باشیم و ببینیم آن زمان را که از کنار کعبه میآید صدایش
هنوز نظری ثبت نشده