نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
حالا که غیر از چشمهای تر نداری تنهای تنها ماندی و یاور نداری بگذار تا زینب لباس رزم پوشد تا که نگوید دشمنت لشگر نداری من آب میآرم برای اهل خیمه دیگر نگو آقا که آبآور نداری بگذار لختهخون ز لبهایت بگیرم آخر مگر ای نازنین, خواهر نداری دیشب میان خواب زهرا مادرم گفت زینب بمیرم پس چرا معجر نداری تعبیر کن خواب مرا ای یوسف من حالا که غیر از چشمهای تر نداری میآیم امشب بهر دیدارت به گودال هرچند دیر است و تو دیگر سر نداری
هنوز نظری ثبت نشده