نصب اپلیکیشن نوا

بگفت و گشت روان سوی لشکر اعدا

[ مقبل کاشانی ]
بگفت و گشت روان سوی لشکر اعدا
به دیده‌های پر از اشک، سیدالشهدا

چه گویم از ستم و ظلم کوفیان پلید؟
شنیدم اید که بر شاه تشنه‌لب چه رسید

سخن پر است، که تکرار آن نباید کرد
شنیده را دگر از نو بیان نباید کرد

روایت است که چون تنگ شد بر او میدان،
فتاد از حرکت ذوالجناح وزجولان

نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت،
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت

روایت است که بر پیکر شه زی جود
هزار و نهصد و پنجاه و یک جراحت بود

ز بس که خون جراحت روان شد از بدنش،
تهی ز قالب تن شد حجاب پیرهَنش،

پیاده گشت در آن حال، سبط پیغمبر
گشود قائمهٔ ذوالفقار را ز کمر

فکند اسلحه حرب را به خاک زین
نشست سرور لب‌تشنگان به روی زمین

خطاب کرد سوی ذوالجناح، کای توسن،
ببین به حالت من در میانه دشمن،

بدان که کشتهٔ این قوم زشت خواهم شد
به تیغ، سرزدهٔ سرنوشت خواهم شد

نمی‌شود دگرم قسمت سواری تو
رسیده بار به منزل ز برد باری تو

وصیتی‌ست مرا با تو ای جهان‌پیما
که نیست راه نجاتم ز کثرت اعدا

کنون سلاح مرا در فلان جزیره رسان
به آن جزیره که جدم رسول داده نشان

که از مراجعتم چون شهید خواهی دید،
قتیل تیغ سپاه یزید خواهی دید

فتاده غرقه به خون همچو لاله‌ام پیکر،
چو شمع سوخته صبح تعزیت، بی‌سر،

به خاک گشته تن چاک چاک خونینم،
اَجَل ز اطلس خارا نموده بالینم،

مرخّصی که به خونم جبین بیالایی
که سرخی رو به بر اهل‌بیت بنمایی

توراست این که چو بر خیمه‌ها گذر کنی،
درود من به جگرگوشه‌ام نثار کنی

نخست عرضه کنی در برش سلام مرا
به حضرتش گذرانی چنین پیام مرا

که: ای ستم‌زدهٔ بی‌کس و غریب پدر،
به عمر خویشتن از عیش بی‌نصیب پدر،

اسیر وادی غم‌خیز کربلا گشته،
به صد هزار غم و رنج، مبتلا گشته،

من از جفای مخالف شهید گردیدم
ز دیدنت به جهان ناامید گردیدم

اَجَل نداد امانم که بینمت دیگر
فتاد وعدهٔ دیدار بر صف محشر

تو ای ستم‌زده، با کوفیان مداراکن
به اهل‌بیت دل‌آزرده منع غوغاکن

مباد آن که پریشان کنند گیسو را
مباد آن که خراشند صفحهٔ رو را

مباد آن که ز اهل حرم جدا گردی
مباد عازم میدان اشقیا گردی

که اهل‌بیت غریبند و بی‌کس و غمخوار
ضعیف و زار و گرفتار لشکر کفار

کسی به جز تو، به ارباب نوحه همدم نیست
کسی به غیر تو بر اهل‌بیت محرم نیست

چو این حدیث به زین‌العِبا تمام کنی،
به حضرتش ز من اجرای این پیام کنی،

پس از مکالمه، رو را به اهل عصمت کن
ز خون جبهه‌ات افشای این حکایت کن

چو اهل‌بیت، تو را غرق خون نظاره کنند،
فغان کنند و گریبان جامه پاره کنند

چو آفتاب، سر از خیمه‌ها برون آرند
تعجب از تو و از زین واژگون آرند

دوان شوند و تو را همچو جان به بر گیرند
ز هستی‌ام ز تو از هر طرف خبر گیرند

ز دیده جانب میدان کین اشارت کن
مخدرات مرا مخبر از شهادت کن،

نظرات

0

پس از بررسی نمایش داده می‌شود

هنوز نظری ثبت نشده

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل