نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
برگرد،شکستند عقیق یمنم را برگرد،ببین روضهی تنها شدنم را جز طوعه در این شهر پر از خدعه و نیرنگ نشنید کسی نیمهی شب در زدنم را در کوفه کسی منتظر دلبر من نیست ای کاش رسانند به آقا سخنم را از بسکه زدم سنگ تو را بر سر و سینه با سنگ بهم ریخت لبم را دهنم را تا راه تو را با مژه جارو زده باشم در کوچه کشیدند غریبانه تنم را ای کاش ز پیراهن تو چشم بپوشد غارت کند از پیکر من پیرهنم را تا اینکه نماند بدنت بی کفن آخر گفتم برسانند به دستت کفنم را بستند سرم را دم دروازهی این شهر ای کاش نبینم شه دور از وطنم را...
هنوز نظری ثبت نشده