نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
با تیغ اشک بر همه میتازم ای پدر من با غم تو هیچ نمی سازم ای پدر این مدتی که مانده به پایان عمر من باید به گریه بر تو بپردازم ای پدر صد بار خورده ام به زمین بین این مسیر تا پرچم غم تو بر افرازم ای پدر رفتی به روی نیزه و سر خم نکرده ای در روز حشر هم به تو می نازم ای پدر روزی که زنده می کند اسلام را غمم ایمان می آورند به اعجازم ای پدر اطناب رنجهای تو را جای شرح نیست در شعر غصه های تو ایجازم ای پدر هر بار خواست جان بپرد از حصار تن سنگی زدند بر پر پروازم ای پدر از اسب خورده ای به زمین حق بده که من خود را ز روی ناقه بیندازم ای پدر اینگونه که بریده سرت را نمیشود بر گردن تو دست بیاندازم ای پدر
هنوز نظری ثبت نشده