نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
باز وقت آمد که مستی سر کنم وز هیاهو گوش گردون، کر کنم از در مجلس درآیم، سر گران بر زمین، افتان و بربالا، پران گاه رقصان در میان؛ گه در کنار جام می دستی و دستی زلف یار بخ بخ ای صهبای جان پرورد ما مرهم زخم و دوای درد ما بخ بخ ای صهبای جان افروز ما عشرت شب، انبساط روز ما از خدا دوران، خدا دورت کند فارغ از سرهای بی شورت کند گوی از ما آن ملامتگوی را آن ترش کرده به مستان، روی را میسزد سنگ ارزی ما را به جام چون نخوردت بوی این می بر مشام شور مجنون گر همی خواهی هله زلف لیلی را بجنبان سلسله ای سراپا عقل خالص، روح پاک از چه جسمی زادهای؟ روحی فداک ای وجودت در صفا، مرآت حق بهرهمند از هر صفت، جز ذات حق ای ز شبهت، مادر گیتی، عقیم ای بهحق ما را صراط المستقیم ای شب جهال را؛ تابنده ماه ای به ره گم کردگان؛ هادی راه از تو آمد مقصد عارف پدید چشم حقبینان خدا را در تو دید مدتی شد هستم ای صدر کبار این بساط کبریایی را غبار اندک اندک طاقتم را کاهش است از تو ای ساقی، مرا این خواهش است بازمان ز آن باده در ساغر کنی حالت ما را پریشانتر کنی تا بگویم بیکم و بیکاستی آری آری مستی است و راستی: شرح آن سر حلقۀ عشاق را پر کنم، مجموعۀ اوراق را
هنوز نظری ثبت نشده