نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد
باز از تیر الم زخم دلم کاری شد جای اشک از بصرم خون جگر جاری شد باز از دیده و دل طاقت خودداری شد دامنم باز ز خونِ مژه گلناری شد پَست اندر نظرم قدّ صنوبر آمد تا به یادم قد سرو علیاکبر آمد وه چه اکبر، قدش افکنده ز پا طوبی را نور بخشیده رخش مهر جهانآرا را گیسویش کرده سیهپوش شب یلدا را کرده مجنون ز غم فرقت خود لیلا را ذکر یاقوت لبش قوت دل و جان حسین گِرد خطّ دو رخش، سبزه و ریحان حسین هر که یاد از مه رخسار پیمبر میکرد از فروغ رخ او دیده منوّر میکرد زلف بر عارض او عود به مجمر میکرد لب لعلش به سخن قصّۀ کوثر میکرد هر زمانی که حسین جانب او کرد نگاه گفت: «لا حَولَ وَ لا قُوّة اِلّا بِالله» وه چه اکبر که به رخ، شبه پیمبر باشد وه چه اکبر که به بازوی، چو حیدر باشد تشنگان را چه غم، او ساقی کوثر باشد شافع امّت جدّش، صف محشر باشد هرکه در دل غم آن شبه پیمبر دارد چه غم از سوزش و از گرمی محشر دارد دید شهزاده چو بییاری شاهنشه دین پی تعظیم پدر خم شد و بوسید زمین گفت: ای داده شرف فرش تو بر عرش برین خادم بارگه خاص تو جبریل امین من که در سایهات، ای مهر شعاع! آمدهام گر اجازه بدهی بهر وداع آمدهام نالۀ اصغر بیشیر ز جان سیرم کرد العطش گفتن اطفال، زمینگیرم کرد غم بییاری تو حالت تصویرم کرد حکم تقدیر، عجب! بر دم شمشیرم کرد هرکه از جان گذرد در دم شمشیر رود چونکه تقدیر چنین بود، چه تدبیر رود شاه گفتا: دل من خوش که خیالی دارم در گلستان جهان تازه نهالی دارم روز را همچو تو خورشید مثالی دارم شب ز ابرو و رخت بدر و هلالی دارم از تو گر یک نفس، ای روح روان! دور شوم همچو یعقوب ز هجر تو یقین کور شوم ای قدت سرو خرامان و رخت ماه تمام مهر بنموده فروغ از مه رخسار تو وام پیش رویم دمی ای سرو خرامان بخرام او به ره میشد و میگفت پدر در هر گام: حیف از این سرو خرامان که ز پا میافتد آه! کاین مرغ خوشالحان ز نوا میافتد «جودیا»! سوختی از آتش غم، عالم را زدی آتش دل جنّ و ملک و آدم را بیش از این شرح مده قصّۀ این ماتم را دمی ای سوخته اقبال فروکش دم را نه به یکباره زآه تو جهان میسوزد بلکه خود کارگه کون و مکان میسوزد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد