نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
ای عمّه بیا ماه دل آرا اینجاست سر منشاء نور کلبهی ما اینجاست از چادر من رنگ لبش تیره تر است جای ضربات چوبِ خزران پیداست بابا چه شد امشب تو به ما سر زده ای بی شک که همیشه لطف حق شامل ماست نیمی زرُخِ تو قابل تشخیص است زیرا یکی از دو چشم من نابیناست آمد به عیادتم شبی دُختِ یزید دیدم که وقار خود کُنم حفظ به جاست او داشت به تن لباسی از جنس حریر امّا تنِ من لباسی از از حُجب و حیاست پرسید که تبار و از نسلِ که ای کاین گونه وجود تو پُر از عشق و صفاست گفتم که ز نسل حیدر کَرّارم بابام حسین و مادرم خیرُ نساست می گفت برایم از ابوالفضل بگو گفتم که عموی من خداوند وفاست تا بود کسی به ما جسارت ننمود تا رفت ببین خرابه ها منزل ماست یکبار به شدّت از شتر افتادم می بینی اگر که زنده ام کارِ خداست با معجرِ من موی سرم غارت شد میگفت بکش که او شبیه زهراست
هنوز نظری ثبت نشده