نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده
آن شب ز عمّه، طفل، سراغ پدر گرفت
اختر ز ماهتاب، خبر از قمر گرفت
هر روز، ناامیدتر از روز پیش بود
هر شب، بهانه بیشتر از پیشتر گرفت
چشمش ز خواب، خالی و لبریزِ اشک بود
وز آب چشم او، دل هستی شرر گرفت
تا روی زرد خویش کند سُرخ، پیش خصم
یاری ز چشم خویش، به خون جگر گرفت
هر گاه خواست، آن سوی ویران رَوَد ز ضعف
در بین ره، مدد ز یتیم دگر گرفت
سر را چو دید و با خبر از سرگذشت شد
ناچار، دست کوچک خود را به سر گرفت
با دست بیرمق ز رُخش، خاک و خون زُدود
وآن گاه بوسه زآن لب خشکیده، برگرفت
گفتا: مرا فراق تو و شرم عمّه کُشت
کاین مرغ پرشکسته از او بال و پر گرفت
بس حرف داشت لیک توان بیان نداشت
وز عمر کوتهش، سخن او، اثر گرفت هنوز نظری ثبت نشده