نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

ای جانِ جهان، جهانِ جان ادرکنی قیوم زمین و آسمان ادرکنی احیاگرِ صد دَمِ مسیحا الغوث یا حضرت صاحبالزمان ادرکنی یا صاحبالزمان، یا صاحبالزمان... *** گَه خموشی صدا حساب شود دل ساکت دعا حساب شود در قنوتم تو را صدا بزنم ربّنا ربّنا حساب شود خرج کُل را حساب خواهد کرد هر کس اینجا گدا حساب شود هر کسی کاسهلیسِ سفرهی توست از رفیقان ما حساب شود درد ما را دوای ما بنویس درد اینجا دوا حساب شود روزی بیحساب سهم کسیست که شهید شما حساب شود عبد این در شدن عبادت ماست انتظار شما شهادتِ ماست جان چه باشد اگر فدا نشود این که شکرانهاش اَدا نشود بین آن مجلسی که حرف تو نیست پای ما باید این که وا نشود حاجتِ پیشِ غیر بُردهی ما بهتر آقا اگه روا نشود مکتب ما حرام میداند آنچه از دست تو عطا نشود کور از گور میشود محشور آن که با نور تو نورآشنا نشود ای رضای شما رضای خدا دلت از ما اگر که رضا نشود سهم ما تا ابد پریشانیست تلخیِ گریهی پشیمانیست جانِ جانی، تو جانِ جانانی آخرینِ بدونِ پایانی ما کویریم و تو گلستانی تشنهکامیم ما، تو بارانی صاحبی جز شما نمیدانیم بهتر از هر کسی که میدانی کُلِ ایران زمین شخصی توست تو نگهدارِ خاکِ ایرانی سر ما خاکِ پای نائب توست سر ما هم گرفت سامانی مرد میدان بساز از ما هم ای که سازندهی شهیدانی از خیالات دور کن ما را خرجِ راه ظهور کن ما را کوچه بیکوچهگرد ممکن نیست دل خالی زِ درد ممکن نیست شعر سبز از بهار خواندن با رنگ پاییزِ زرد ممکن نیست سهم ما نیز عاقبت فتح است فتح ما بینبرد ممکن نیست بیدفاع و جهاد تفریق بین نامرد و مرد ممکن نیست آتش معرکه که گرم شود جنگ با آهِ سرد ممکن نیست در پِیِ عافیت بدون امام همهجا را بگرد ممکن نیست همّت ما به امرِ واحده است عصر غیبت پُر از مشاهده است شام امروز، تو صبح فردایی هر طلوع و غروب دنیایی چشمهی نور آسمان و زمین مثل خورشید عالَمآرایی گرچه در پشت اَبر پنهانی از همان پشت اَبر پیدایی لحظهای شک نمیکنیم به تو تو یقینِ مبارکِ مایی درک قدرِ تو لیلةُ القدر است سِرِّ زهرا، تو سِرِّ زهرایی چشم ما که تو را نمیبیند ما ندیدم خیرِ بینایی بیتو در روزگار خیری نیست همهجا یارِ ماست، غیری نیست ناامیدی چرا، امید تویی هر در بسته را کلید تویی علت نامهی سیاه، گناه علت نامهی سپید، تویی ماهِ تابانِ نیمهی شعبان ماهِ کامل به ماهِ عید تویی آن که از بنده باولایتِ خویش آدمِ تازه آفرید تویی آن که هرجا که من کم آوردم نگران از پِیِام دوید تویی نرسید آن که بر وصال منم آن که بالاسرم رسید تویی محزن تو برای من عرش است ظاهراً فرش و باطناً عرش است *** الهی مادری هرگز نبیند که طفل شیرخوارهاش سر ندارد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد