نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گمان مدار که گفتم برو دل از تو بریدم نفس شمرده زدم، همرهت پیاده دویدم محاسنم به کف دست بود و اشک به چشمم گهی به خاک فتادم، گهی ز جای پریدم دلم به پیش تو جان در قفات دیده به قامت خدای داند و دل شاهد است که من چه کشیدم علی دو چشم خود بگشا و سؤال کن که بگویم ز خیمه تا سر جسم تو، من چگونه رسیدم نه تیغ شمر مرا میکشد نه نیزهی خولی زمانه کشت مرا لحظهای که داغ تو دیدم سزد به غربت من هر جوان و پیر بگرید که شد به خون جوانم خضاب موی سفیدم کنار کشتهی تو با خدا معامله کردم نجات خلق جهان را به خونبهات خریدم حسین...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد