گفتم به پیر اهل دلی روضهای بخوان آرام گفت زینب و با گریه دور شد زینب قرار بود که سر را بغل کند آه از سعادتی که نصیب تنور شد **** چوبت از یزید خوردهای و قهر با منی از چه لبت به صحبت من وا نمیشود؟
پس از بررسی نمایش داده میشود
هنوز نظری ثبت نشده