گریه کن تو را به قیامت حساب نیست

گریه کن تو را به قیامت حساب نیست

[ حاج جواد حیدری ]
گریه کنِ تو را به قیامت حساب نیست
آن جا که هست نام تو حرف از عذاب نیست

شرط و شروط در کرَم تو ندیده‌ام
در بخشش کریم حساب و کتاب نیست

خواهش نکرده به گدا لطف می‌کنند
اینجا به التماس گدا احتیاج نیست

دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست

شرط و شروط در کرم تو ندیده‌ام
در بخشش کریم حساب و کتاب نیست

ای راه اتصّال خلایق به فاطمه
اصلاً دعای بی تو مرا مستجاب نیست

یک روضه با کنایه نوشتم برای تو
جعده به هیچ وجه شبیه رباب نیست

یک جمله هم گریز به لایوم می‌زنم
شکر خدا که پیش تو حرف شراب نیست
****
ندهد فرصت گفتار به محتاج کریم
گوش این طایفه آواز گدا نشنیدند
****
نوبت عشق است عشقم با حسن
سفره را وا کرده این شب‌ها حسن

صبر او رزم است گرچه بی‌صداست
صلح او روح قیام کربلاست

ساختن با سوختن یک جوهر است
خون این دل مثل خون حنجر است

هر که مجنون حسین و کربلاست
مطمئناً زیر دِین مجتبی‌ست

با اجازه از علی آن صف شکن
می‌نویسم لا فتی الّا حسن

نامه داد و شاه را امداد کرد
مذهب ما را حسن آباد کرد

غربت او سرّی از اسرار اوست
این شلوغی حرم‌ها کار اوست

امشبم امّا تا مدینه راهی‌ام
اللّه الّله  امشب عبداللهی‌ام

کیست عبدالله عشق پنج تن
حضرت باب الحسین باب الحسن

یازده ساله ولی شیر نر است
این نواده مثل جدّش حیدر است

این حسن‌زاده حسینی مذهب است
دست پرورده حسین و زینب است

عابد شب زنده دار هر شب است
از محافظ‌های عمّه زینب است

نوجوانیِ ابالفضل است این
یا به بدر آمد امیرالمؤمنین 

در رگش خون حسن جاری شده
جان به قربانش چه کرّاری شده

هست این شاخه نبات پنج تن
نذر عاشورای بابایش حسن

ظهر شد دل‌های عالم در تب است
دست عبدالله دست زینب است

گفت حبسش کن که عشقش سرکش است
بچّه‌ی پروانه با آتش خوش است

یا ربّ عاشوراست یا که محشر است
یا حسن دستش به دست مادر است

دو نفر بالای تلّ با حال زار
بی کسی تشنه میان کارزار

دید از بالا که بلوا ساختند
با سر آقا را زمین انداختند

گرگ‌ها خون عمو را می‌خورند
نیزه‌ها دائم به یک جا می‌خورند

آب می‌خواهد سنانش می‌دهند
با نوک نیزه تکانش می‌دهند

دیدم عبدالله عمو را، داد زد
زیر لب می‌گفت: یا زهرا مدد

ای عمو تنها نمان بین سپاه
مجتبی دارد می‌آید قتلگاه

غم مخور ای که ز پا افتاده‌ای
مانده بهر تو برادر زاده‌ای
***
فرزند کریم سرفرازی می‌کرد
مانند حسن حماسه سازی می‌کرد

این شیر سپاه کوفه را دست انداخت
با مرگ چه کودکانه بازی می‌کرد

نظرات