نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

گرفته ز چشم حرم، خواب؛ اشک که پشت سرش ریخت ارباب، اشک ستاره است و دامنکشان میرود و میریزد از چشم مهتاب، اشک چون او اوّلین داغ این خیمه بود پس از رفتنش بود شد باب، اشک رقیّه دم گریه سر میدهد حرم را دگر برده از تاب، اشک سکینه، أخا یاأخا میکند که ما را در این داغ، دریاب اشک به دور علی، لشکری ریختند توسّل نداریم إلّا به اشک پراکنده کردند آیینه را زده در نگاه پدر قاب، اشک ببین جسم زیروزبر را ببین پدر را ببین و پسر را ببین زدند و زدند و زدند و زدند علی را در این دشت، برهم زدند از رکاب افتاد امّا بر کجا معلوم نیست میزدند او را جماعت؛ چندتا؟ معلوم نیست این پیمبرزاده را با نیّت قرب خدا میزدند امّا در این نیّت، خدا معلوم نیست عین و لام و یا، سهحرف سادهی یک اسم بود اینقدر از هم جدا شد که هجا معلوم نیست هاه یااا، هاه، یااا، هاه یااا اَ، اَبَ خسخسش معلوم هست امّا صدا معلوم نیست این پدر که داغ اولادش نشسته بر دلش بعد از این میماند اصلاً روی پا، معلوم نیست رفت با زانو کنارش تا به آغوشش کشد آه از آغوش اصلاً دستها معلوم نیست وای از آنلحظه که نیزه از دهن بیرون کشید چندتا دندان شد آنلحظه جدا، معلوم نیست کاش تابوتی دگر هم بود آخر این بدن اینقدر از هم گسسته که عبا معلوم نیست ناگهان لشکر ز ثارالله، نظر برداشتند رفت چشمان حرامیها کجا؟ معلوم نیست میدود زینب به میدان؛ واأخا گویان ولی در میان هلهلهها، واأخا معلوم نیست سپر افتاده؛ جوشن، نامرتّب تمام خیمهها افتاده در تب عبا آورده بودم بهر اکبر ولی انداختم بر روی زینب
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد