تصویر حاج محمدرضا طاهری - چون راه زلف معشوق

چون راه زلف معشوق

[ حاج محمدرضا طاهری ]
چون راهِ زلفِ معشوق، بی دردسر نمانده
عاشق رَهَش بدونِ، خونِ جگر نمانده

این خواب ماندگان را، بیدار کن به گریه
ما قافلیم و چیزی تا به سحر نمانده

من هیچِ هیچِ هیچم، این هیچ را نسوزان
از هیچِ رفته بر هیچ، چیزی دگر نمانده

خاکِ رَهِ تو بودن، خیلی مَقام دارد
بی‌چاره من که حتی، خاکم به تن نمانده

دیدی خرابه جُرمَم، اما مرا خریدی
غیر از تو بینِ بازار، بُنجُل بِخَر نمانده

دیدم که بینِ بازار، بی‌چاره می‌خریدی
من را بخر که از من، بی‌چاره‌تر نمانده

من را بِبَر از اینجا، دورِ نجف بگردان
که در حَنای دنیا، رنگی دگر نمانده

در این هوای مَسموم، بو می‌کشم نجف را
که ذَرِّه در هوای، او در به در نمانده

من را علی سپرده، دستِ حسین جانش
در ظلمتِ شبِ من، جز یک قَمَر نمانده

شوقم فقط حسین است، ذوقم فقط حسین است
جز کربلا به جایی، مِیلِ سفر نمانده

جُنبَنده‌ی حسینم، آزادم از دو عالم
تا باخبر از اویم، از من خبر نمانده

زان یارِ دل‌نوازم، لب تشنه سر بریدن
زینب به قتلگه رفت، که دید سر نمانده

در کربلای ماتم، غیر از سنانِ ملعون
با زینبِ عفیفه، یک همسفر نمانده

پرده نشینِ عالم، راهی شده به بازار
در کوچه‌ها خدایا، پای گذر نمانده

(یا رَبّ الهی العَفو...)

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد