پسرم یاد غم کوچه و مسمار افتاد نیزه در پهلوی او تا شد و دشوار افتاد وسط کوچهی اشرار چنان داغی دید تا رسیدم به بَرَش زانویم از کار افتاد تشنهلب ماند و نشد جرعهی آبش بدهم یا که تسکین به دلِ زار و کبابش بدهم نفس بیرمقش از نفس انداخت مرا نفسی در گلویم نیست جوابش بدهم پخش صحرا شدهای از علی اکبر دارم صد و دهتا شدهای از علی اکبر دارم عمر سعد خدا قطع کند نسلش را اِرباً اِربا شدهای از علی اکبر دارم