نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

هست با ذرات هستی، عشق بیپيرايه او را آیهی عشق است و باشد صدهزاران آيه او را آفتابِ عِصمَت است و نيست هرگز سايه او را رايتی چون، روز دارد عشق عالم سوز دارد مهر جان افروز دارد نهضتی پيروز دارد هرکه دور است از ولايش، بَهرِه از ايمان ندارد ****** نيست تنها انتظارِ راستين، عرض ارادت اين که گويند انتظارش برتر است از هر عبادت منتظِر را میدهد پرواز تا اوج سعادت منتظِر تقواست کارش عشق رويد از بهارش صبر باشد برگ و بارش روح دارد انتظارش انتظارش، تا ظهور نور او پايان ندارد ****** منتظر، روح خداجوی و خدا انديشه دارد منتظر، شوق شهادت، در رگ و در ريشه دارد منتظر، دست و دلی گرم و محَبَت پيشه دارد منتظر با بی قراری خواهد از او لطف و ياری پرتو شب زنده داری از رخش جاریست، آری منتظر، در سينه خود جز صفا، مهمان ندارد ****** منتظر، يعنی به دشت معرفت چون سبزه رُستن منتظر، يعنی دل و دست از عطای غير شستن منتظر، يعنی به درد بینوايان، چاره جُستن آری ای چشم انتظاران منتظر مانند باران يا چو شبنم، در بهاران روح و جان بخشد به ياران وَرنَه، حتی خوشهای از عشق در دامان ندارد ****** کاش برگردد به باغ لالههای کربلايی تا برافروزد، چراغ لالههای کربلايی تا نَهَد مرهم، به داغ لالههای کربلايی ديده شد گريان و خيره پر شد از اشک اين جزيره آه از اين شب های تيره اَينَ اَقمارُ المُنيره ای تو یزدان را ذخیره، بی تو عالم جان ندارد ****** وجود اَقدَسِ او را به آسمان بردند بهشت را به میان بهشتیان بردند اگرچه شد دل نَرجِس ز دوریاش بیتاب سه روز دیدهی مادر نمینشست به خواب پس از سه روز شد آخر ز دیدنش شاداب بگو به حضرت نَرجِس امان ز قلبِ رباب نسیم از دل غم دیدهاش توان میبرد سه شعبه اصغر او راه به آسمان میبرد ز ضربِ تیر چُنان دست و پای خود گم کرد که خواست گریه کند در عوض تَبَسُّم کرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد