نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

نامه از معشوق آوردهست، کسوت را ببین مبدأ تاریخ عشاق است، هجرت را ببین در نمازش دید تنها ماند با سجادهاش مسلمین را در وفا بنگر، جماعت را ببین دزد را کِی میسپارد یک نفر دست شُرَیح کودکانش را به دستش داد، غربت را ببین دستگیر هاشمیان بِین کوفه، یک زن است طوعه تنها مرد این شهر است، غیرت را ببین در اسارت وارد بزم عبیدُالله شد روی گردانده از حرامیها، برائت را ببین در اسارت وارد بزم عبیدُالله شد مثل دختر عمه خود زینب، شباهت را ببین آب آوردند و خونِ دل درون کاسه ریخت تشنهلب پرواز خواهد کرد، قسمت را ببین مکه را از کوفه میبیند، تماشا را نگر گفت: بنویسید برگردد، وصیت را ببین شد سرش دروازه را آذین و بعد از واقعه خود حسین آمد به دیدارش، زیارت را ببین * * * * باشد قرار بعدی دروازهی همین شهر آنجا که رأس ما با هم میکند ملاقات * * * * از مسلم سفیر به شاهنشهِ دلیر این اشکنامه را بپذیرید از این حقیر ای نام جدِّ اطهر تو روی هر منار وی آفتاب روشن دین، ای مَهِ منیر اهل زمین کنار تو هستند سر به عرش اهل سماء کنار تو هستند سربهزیر عشق تو هست بر سر من چون کلاهخُود نام تو هست بر تن من جوشن کبیر در وصف تو نوشته خدا اَیُّهَا الغنی در وصف من نوشته خدا اَیُّهَا الفقیر مهمانگریزیِ عربِ کوفه جای خود من را فراق چشم تو کردهست گوشهگیر مسلم که جای خود، سرِ طفلان مسلمت قربان خاک پای تو یا اَیُّهَا الامیر هجدههزار نامه تمامش دروغ بود بیعت شکستهاند چنان بیعت غدیر آمادهاند تا که پذیراییات کنند با تیر و سنگ و نیزه و شمشیر و تیغ و تیر دلواپسیِ من سر حوریههای توست شرمندهام اسیر شدی در دلِ کویر من که عزیز آمده بودم چنین شدم اینجا خدا کند که نیاید کسی اسیر آقا حمیدهام به فدای سکینهات در پیش چشم دخترت او را بغل نگیر از قول من به مادرِ ششماههات بگو تا میتوانی اصغر خود را بغل بگیر * * * * اگر به کوفه بیایی، رباب میبیند که میرود سرِ طفلش به نیزهها، برگرد برای قامت اکبر دوتا عبا بردار که جا نمیشود این تن به یک عبا، برگرد خدا بخیر کند شمر چکمه پوشیده در انتظار تو است بیحیا، برگرد
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد