می‌رود سمت مسجد کوفه

می‌رود سمت مسجد کوفه

[ سیدمهدی میرداماد ]
می‌رود سمت مسجد کوفه
با دلی خسته از زمانه‌ی خود

خسته از کوفيان  بی‌دردی
غرق اندوه بی‌کرانه‌ی خود

می‌رسد با دل پرآشوبش
مرد غربت، انيس سجاده

همدم چشم‌های بارانيش
می‌شود چشم خيس سجاده

گريه‌های شبانه‌‌ی او را
گونه‌‌ی خيس ماه می‌داند

شرح سی سال بی‌کسی‌اش را
دل بی‌تاب چاه می‌داند

می‌رود سمت مسجد کوفه
تا که با عشق بی‌حساب شود

می‌رود تا محاسن خورشيد
بين محراب خون، خَضاب شود

می‌رود تا که مستجاب شود
ندبه‌های شبانه‌اش حالا

می‌رود تا خدای خوبی‌ها
مرتضی را بگيرد از دنيا

بين محراب اشک و دل‌تنگی
موسم آخرين سجود آمد

ناگهان مثل صاعقه، تيغی
بر سر آسمان فرود آمد

سجده‌‌ی تيغ و ابروی خورشيد
باز شَقّ القمر شده انگار

بين محراب فرق کعبه شکافت
شب مولا سحر شده انگار

شوق پرواز، بال و پر می‌زد
در تپش‌های چشم کم‌سویی

آمد از آسمان به دنبالش
بی‌قرار شکسته پهلویی

درکنار غروب چشمانش
آه سعی طبيب بی‌معناست

سال‌ها بی‌قرار رفتن بود
بعد زهرا شکيب بی‌معناست

راویِ سال‌ها پريشانی‌ست
گيسويی که چنين سپيد شده‌ست

در دل کوچه‌های دلتنگی
سال‌ها پيش از اين شهيد شده‌ست

هرگز از ياد او نخواهد رفت
سوره‌‌ی کوثر و در و ديوار

آتش و تازيانه و سيلی
غنچه‌‌ی پَرپَر و در و ديوار

دست او بسته بود اما ديد
گل ياسش به يک اشاره شکست

در هجومی کبود و بی پروا
دست و پهلو و گوشواره شکست


**********

در کنار غروب چشمانش
آه، سعی طبیب بی‌معناست

سال‌ها بی‌قرار رفتن بود
بعد زهرا شکیب بی‌معناست

راویِ سال‌ها پریشانی‌ست
گیسویی که چنین سپید شده‌ست

نظرات