نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

میخواست جان سپارد و جانی دگر نداشت وقت سفر رسیده و بال و پر نداشت چشمش ز پنجره سوی مهتاب خیره بود معلوم بود این شب آخر سحر نداشت افتاده بود روی زمین آه میکشید اما کسی ز بیکسیِ او خبر نداشت یاد دمی که در پیِ مرکب دویده بود با نالهای که در دلِ دشمن اثر نداشت یاد دمی که قبر خودش را نظاره کرد با ظالمی که شرم از آن خونجگر نداشت میریخت اشک و نوحهی گودال میسرود از خواهری غریب و عزیزی که سر نداشت از دختری که بعد عمو در مسیر شام دیگر به غیر زجر و سنان همسفر نداشت وقت هجوم لشکر و کعبِنِی و کتک جز عمهی خمیده رقیه سپر نداشت از سوز زهر تشنه شد و گفت: یا حسین ای کاش هیچ وقت رباب پسر نداشت * * * * راه نفس به سینهی ارباب بسته شد آنقدر که زد، خنجر هندیش خسته شد * * * * حسین جان به یاد لبت یک شبم خواب راحت نداشتم کنار تن بیسرت کاسهی آب گذاشتم یا مظلوم * * * * غلام آقات شدی اباالفضل سایهی سادات شدی اباالفضل هر کسی از تو سهمی و کَند و برد بدجوری خیرات شدی اباالفضل
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد