تصویر امین شادکام - مشق خون

مشق خون

[ امین شادکام ]
توی اون صبح غم‌انگیز
به دلم دلشوره افتاد
انگاری هاتفی از غیب
خبر از فاجعه می‌داد 

توی اون حال پر از غم
یه دفعه صدایی پیچید
دل هفت آسمون انگار
از غم حادثه لرزید

یه نفس با چشمای تَر
طرف صدا دویدم
توی قاب یک دبستان
عکسی از کربلا دیدم

مدرسه یه تَلّی از خاک
مدرسه یه چشمه از خون
مدرسه غرق سکوت و
مدرسه شیوَن و بارون

یه طرف گلای پر پر
یه طرف خون گلِ سنگ
یه طرف کتاب پاره
یه طرف برگای دفتر

مادرا لحظه به لحظه
جون می‌دادن روی خاکا
پدرا گریون می‌گفتن 
کجایی عسل بابا

اون خرابی رو که دیدم 
حلقه زد خون توی چشمام
یه دل سیر گریه کردم
برای خرابه‌ی شام

جایی که دختر شاهم
میون خرابه جون داد
جون داد اما سرِ بابا
از تو آغوشش نیفتاد

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد