مسجدی که امام جماعتش بودم
امیر طلاجورانپسندیدن43
بازدید3.9K
مسجدی که امام جماعتش بودم نماز مغرب من شد اقامه یک نفری (رفتن امّا یک نفر دور و برم نیست آن یک نفر هم سایهی...) به هر طریق تو آخر به کوفه میآیی در این مسیر به جز عشق را نمینگری بیار اکبر خود را که کوفیان بینند در این مسیر کنار خود پیامبری بیار قاسم خود را که با شهادت او ز کوفیان پر از مکر آبرو ببری ولی فدای تو گردم نیار زینب را به شهر شام سفر میکند عجب سفری ***** زینبُ هی میزننش تو بزم نی میزننش این نامردا جای غلاف با کعب نی میزننش