(فرصت برای باخدا بودن مُهیّا بود لحظه به لحظه زندگی کردن چه زیبا بود دلها، دلها، دلها دریا بود) ۲ جوونای جوونمرد و پیرمردای جوونتر توی میدون میجنگیدن با همه غیرت و باور شلمچه، چذّابه جایِ دونه دونهشونه کارون و اروند و طلائیه خونهشونه (آی شهدا! دست منو هم بگیرید....) این لشکر شیدای آخرالزّمانیهاست این صحنه میدونِ نبردِ آخر دنیاست غوغا، غوغا، غوغایی برپاست لشکری از شهیدامون برمیگردن برا یاری رئیسی و بهشتی و باکری و شهریاری۲ چمران و خرازی، در کنار سلیمانی۲ من هستم عضو این لشکر صاحبزمانی۲ (آی شهدا! دست منو هم بگیرید....)