نصب اپلیکیشن نوا
تصویر عادل خوشرو - عجب خوابی، عجب حالی، عجب رؤیای شیرینی

عجب خوابی، عجب حالی، عجب رؤیای شیرینی

[ عادل خوشرو ]
عجب خوابی، عجب حالی، عجب رؤیای شیرینی
چه زیبا می‌شود وقتی، پدر را خواب می‌بینی

عجب عشقی، عجب شوری، عجب عطر دل‌انگیزی
چه رؤیایی‌ست با یادِ پدر از خواب برخیزی 

چه‌کَس بیدار کرده دختری که گرمِ رؤیا بود
که در گلزارِ سرسبزِ پدر محوِ تماشا بود

چه‌کَس حالا جوابی می‌دهد چشم پر آبم را
به بیداری نخواهم داد شیرینیِ خوابم را

کجا رفته کجا عمه همین لحظه همینجا بود
همین حالا همین دل‌خسته در آغوش دریا بود

همین حالا کنارم بود و از غم‌ها رهایم کرد
دوباره جان به من داد و رقیه جان صدایم کرد

نیامد بر لبم لبخند و از غم‌ها دلم پوسید
به جبرانش پدر با گریه لب‌های مرا بوسید

دوباره دست گرمش را به دور گردنم انداخت
نگاهی بر رخ زرد و کبودی تنم انداخت

دویدم کودکانه باز هم دنبال من می‌کرد
لب خشکش به‌هم خورد و سوال از حال من می‌کرد

رقیه دخترم خوبی بیا بابا در آغوشم
اگر درد دلی داری بگو آهسته در گوشم

تو هر جایی که می‌رفتی من از بالای نی دیدم
تو هر دفعه زمین خوردی تو را از دور بوسیدم

زمین خوردی و چشمم را به گریه باز می‌کردم
تو را از روی نیزه با نگاهم ناز می‌کردم

دعا کردم به احوالت دعایی تو به حالم کن
اگر در راه صد دفعه کتک خوردی حلالم کن

چه می‌فرمایی ای بابا به قربان سر و رویت 
هر آنچه شد به من جانا فدای تار گیسویت

نمی‌خواهم بیازارم تو را حالا که مهمانی
نمی‌خواهم تو را از کف دهم امشب به آسانی

چه باید گفت  ای بابا از این اوضاع آشفته
هزاران درد و غم دارم هزاران حرف ناگفته

تو را تا زنده‌ام در پنجه‌ی هرکس نخواهم داد
به دست این و آن هرگز سرت را پس نخواهم داد

در آغوشم بخواب آرام عزیزم خسته‌ی راهی
چرا دیر آمدی بابا مگر ما را نمی‌خواهی؟

تو رفتی و النگویم طناب شمر و خولی شد
دلیل درد و بازویم طناب شمر و خولی شد

پذیرایی به غیر از سیلی قاتل نمی‌بینم
نگاهت می‌کنم بابا ولی کامل نمی‌بینم

مرا پای برهنه روی سنگ و خارها بردند
مرا کوچه به کوچه از دل بازارها بردند

نظرات

0 نظر ثبت شده

هنوز نظری ثبت نشده است

اولین نفری باشید که نظر می‌دهد

  • مداحی
  • منبر
  • قرآن
  • ذاکران
  • پروفایل