نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

عاشق به اینجا آمدم، عاشق از اینجا میروم نوکر به دنیا آمدم، نوکر ز دنیا میروم قبل از تمام نوکران، زهرا به هیأت میرود وقتی به روضه میروم دیدار زهرا میروم من دوست دارم روضه را چون خانهی امن من است غمهام یادم میرود تا پیش آقا میروم جانم حسین جانم حسین... این کوچه آن کوچه حسین، این خانه آن خانه حسین مجنونم و دنبال او صحرا به صحرا میروم جانم حسین جانم حسین... جانم حسن جانم حسن... صد سال عارف هر چه کرد آخر نشد کارش درست من این مسیر سخت را با گریه بالا میروم مولا تنزّل میکند، نوکر ترقّی میکند او رفته در گودال و من بالای بالا میروم وقتی که چشمم بسته شد ارباب خاکم میکند تا خانهی قبر خودم کی گفته تنها میروم؟! یک چند وقتی میشود راهم نداده کربلا از برکت نام حسن امسال امّا میروم زینب صدا میزد حسین خون گریه کن بر حال من دارم کنار قاتلت تنهای تنها میروم ***** گرچه یتیم بودم و بابا نداشتم عمری بجز شانهی تو جا نداشتم هر وقت غصّهی پدر آمد به یاد من گریان شدم دوباره، رسیدی به دادِ من چون اکبرِ تو با تو شدم غرقِ گفتگو با دست خویش لقمه به من دادی آی عمو یک عمر روی زانوی تو سر گذاشتم با اکبرِ تو هیچ تفاوت نداشتم این بار اوّل است که فرق است بینِ ما اکبر شهید گشت و نگه داشتی مرا چشم حسین خیس شد از حرفهای او مولا شروع کرد به گفتن برای او ای یادگار شیرِ جمل، نور چشم من! با اشک خویش شعله به جانِ عمو مزن این گرگهای تشنه به خون را ببین، مرو مانند روح از تنم ای نازنین مرو دیدی چطور اکبر من را زمین زدند گویا تمام لشکر من را زمین زدند اکبر که آنچنان زرهی داشت، وایِ من! آخر نشد که جمع شود در عبای من تو بیزره اگر بروی زیر دست و پا قامتکشیده میشوی از نعل اسبها ***** در صفآرایی حسین و یزید نه، صفآرایی حسین و یهود اینطرف هر چه بود ایمان بود آنطرف کینههای عریان بود ازرق شامی آمده بود تا بگوید نبرد یعنی چه دادِ هَل مِن مبارزش میگفت: نیزهی دورهگرد یعنی چه مَرکبش سم به سنگ میکوبد نفس هیچکس نمیآید باز هَل مِن مبارزش را گفت فکر میکرد کس نمیآید نیزهاش را دوباره زد به زمین پس چه شد؟، چند مرد میخواهم عبدود رفته، به خونخواهیاش پیش خود چند مرد میخواهم تیغ، تعیینکننده است امروز جنگ اسلام با یهود اینجاست ازرق شامی یهودی گفت: از علی هر چه کینه بود اینجاست فکر میکرد از مدینه تا خودِ شام نیست بعد از علی همانندش او که با هر کسی نمیجنگید میسپردش به چار فرزندش گرد و خاکی بلند شد ناگاه تندبادی ز خیمهگاه آمد ناگهان در مقابل خود دید نوجوانی به رزمگاه آمد بانگ زد کهای؟ که جای تو هست بین خیمه، میان مردان نه جنگ، بازیچه نیست برگرد و به حرم رُو به سمت میدان نه به رجز گفت نوجوان تا که صحبتت حیدر است، من هستم تا میان زنان بیوهتان قصّهی خیبر است، من هستم تو اگر در تب جمل بودی یادی از ضربهی حسن آور برو در بین لشکر و برگرد با خودت پنج تا کفن آور حسن این بار بین میدان بود سمتشان تیغ مجتبی میرفت یک به یک آمدند امّا زود سرشان یک به یک هوا میرفت دمِ تکبیر حضرت عبّاس تا دل خیمهگاه میآمد حسنیزاده آنچنان میزد «جان حسن»های شاه میآمد خودِ ازرق به بهت و غیض آمد «یا علی» باز ذکر قاسم شد علویگونه زد به فرق سرش تا اسیر شگرد قاسم شد بعدِ ازرق حسین با خود گفت: کاش در خیمهگاه نجمه نبود گفت وقتی که دورهاش کردند کاش دنبال ماه، نجمه نبود بارش سنگهای بیاحساس از رخ او نقاب را بردند نعلها دویده و کندند از تنِ گُل، گلاب را بردند ***** ای جگرگوشهی غرقِ خونم پا شو از جا جونِ جونم رُو عبا اکبرم رو گذاشتم ولی این بار نمیتونم پشت سرت آه و گریهی نجمه و زینب بود وقتی که میرفتی از حرم موهات مرتّب بود سنگ اومد و روی صورتت یتیمنوازی کرد سرپنجهی کی اومد و با زلف تو بازی کرد ای قاسمم پُرِ درده تنت تا که بیام اینا میزدنت ... من که قول داده بودم به بابات که نذارم غم ببینی کاش نیاد و ببینه که اینطور غرقِ در خون رُو زمینی تو با این همه شکستگی خسته و رنجوری گفتم ببینم قد میکشی ولی نه اینجوری داره بوی گُل میاد از این تنی که رُو خاکه گفتم ببینم بزرگ میشی نه زیر سمها که پاهاتو روی زمین میکِشی تو آخرش عموتو میکُشی ***** من میدونم دمِ مُردنم میای بالای سرم میای روز محشرم میای ... نبودنِ تو و عبّاس کار خود را کرد که با شمر و سنان هممسیر شد زینب ... دیر شد تا برسم بر سرِ اکبر کم شد آمدم زود ولی باز تنت در هم شد ... گُلِ گلشنسواری، وای بر من تموم عشق یاری، وای بر من علیاکبر که جوشن داشت آن شد تو که جوشن نداری، وای بر من ... لبم بوی پدر دارد عموجان سرم شوق سفر دارد عموجان تمام سنگها بر صورتم خورد یتیمی دردسر دارد عموجان
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد