نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

صفا گرفت جهان چون دل رسول خدا به يمن عيد بزرگ ولادت زهرا خدا به ختم رسل دختری عطا فرمود که بوده بيش تر از چار اُم و هفت آبا حبيبهی احد و پارهی تن احمد يگانه کفو علی، مام يازده مولا زکيّه، فاطمه، حوراء، بتول، منصوره امينه، طاهره، زهراء، محدثه، عَذرا از آن زمان که خداوندگار داند و بس لوای عصمت او بوده و بُوَد بر پا شب ولادت او همچو دیدهی احمد دل وجود ز ماه رخش گرفت ضیاء خدیجه ترک جهان را به عشق احمد گفت که گشت مادر ام الائمة النّجباء زنان مکّه چه قابل برای قابلگیاش که از بهشت رسیدند مریم و لعیا زنان خاک کجا و مقام مولودی که جسم و روحش آمد ز عالم بالا به بطن مادر پیوسته داشت لبهایش سخن ز سر خداوند قادر دانا سلام مادر! ای مادر حبیبه.ی حق سلام مادر! ای همسر رسول خدا سلام مادر! ای دل ز غیر ببریده سلام مادر! ای کرده با خدا سودا سلام مادر! ای به تو از دخترت هماره درود سلام ای به لب از شوهرت همیشه ثنا سلام ای که به پادتش ملهر تو بر تو خدای داد حبیب و حبیبه.ی خود را خدای عزّوجل با تو دوست شد مادر چه غم اگر که شدی بین دوستان تنها تو از تمامی هستی گذشتی و نه عجب که ذات حق به تو بخشید هستی خود را عجب مدار که هست خدا ورا خواندند که هرچه هست بدو یافته بقا و بنا به جز خدا و رسول و ائمه پی نبرد کسی به جاه و جلال و حقیقت زهرا خدای یکتا باید کند ثنایِ کسی که قامت نبوی در حضور اوست دو تا پیمبری که همه عالمش فدا فرمود به چون تو فاطمه جان رسول باد فدا (بازو و سینه، کتف و سرت درد میکند هرجا که بوسه زد پدرت را شکسته اند عمداً مقابل پسر ارشدت زدند یعنی غرور گل پسرت را شکسه اند از طرز راه رفتن و قد هلالیت احساس میکنم کمرت را شکسته اند) شنیده ای شب مهمانی آورد امین وحی خداوند از بهشت غذا شنیده ای چو مرغی که دانه برچیند به روز حشر کند دوستان خویش جدا شنیده ای که نبی از ملال اوست ملول شنیده ای که خدا با رضای اوست رضا شنیده ای که اگر پا به حشر نگدارد بَرات عفو به دستی نمیرسد فردا شنیده ای که اگر فاطمه نبود نبود برای حیدر کفوی به عالَم دنیا من و فضائل او، نور و جبههی خورشید لب و مناقب او کاه و ژرفی دریا خدای باید، پیغمبر و ائمه و بس که در ثنایش حق سخن کنند ادا نمتز مفتخر از او که اوست جان نماز دعاست معتبر از او که اوست روح دعا ملک به پای نبی بوسه زد نبی به ادب به دست بوسی زهرا قیام کرده ز جا زهی به دامن پاک شهیدپرور او که افتخار به آن داشت سیدالشّهدا زهی به بذلش کان در شب عروسی کرد به پیر سائل ای جامهی زفاف عطا زهی به شرمش کان در حضور فخر بشر کشید دامن و از چشم کور کرد حیا نه هیچ دیدهی نامحرمی به او نگرد نه او به جانب مردی نظر کند ابداث ز پایداری او پایدار شد قرآن ز جان نثاری او دین حق گرفت بقا هلّهی تخت تو پیشانی عرش ازلیست تو فقط کفو علی هستی و کفو تو علیست دست تو دست خداوند تعالاست مگر که بر آن خم شده و بوسه زده پیغمبر آنچه گفتیم و نگفتیم از آن اولایی تو همان فاطمه ای فاطمهی زهرایی روح گهوارهی فرزند تو را گرداند آسمان گردد و دستاس تو را چرخاند سرور عالم بر همسری ات فخر کند پدرت احمد بر مادری ات فخر کند تو همان سیب بهشتی که خداوند ودود شب معراج به پیغمبر خود هدیه نمود چه به خَلق و چه به خوی و چه به خُلق و چه سرشت تو بهشتی تو بهشتی تو بهشتی تو بهشت در صف حشر تو امید گنهکارانی دوزخ و نار به فرمان تو، تو سلطانی عفو به تو و غفران تو غفران خدا حسکم حُکم تو و فرمان تو فرمان خدا این ندا میرسد از جانب ذات الله فاطمه حاجت خود را ز خداوند بخواه تو بگو تا که ببندیم در دوزخ را تو بگو تا کنم گل شرر دوزخ را تو بگو تا که عذاب از همگان بردارم دوزخیان را در گلشن فردوس آرم تو بگو تا همه را بر حسنینت بخشم تو بگو تا همگان را به حسینت بخشم من خدایم ولی امروز خدایی با توست حُکم آغاز ز تو حُکم نهایی با توست در کنار پدر و شوهر و مام و پسرت تو روی سوی جنان خلق به دنبال سرت بر سر دست تو یک پیرهن خونین است همه گویند که اسباب شفاعت این است دوزخ و نار در ان روز بُود پا بستت دست عبّاس علمدار به روی دستت چشم یه خَلق گنه کار به سوی دستت پیکر پاک دو شش ماهه .... همه در وحشت میزان و حساب اند و کتاب همه گویند که یا فاطمه ما را دریاب پیش رویت سر خونین اباعبدالله تویی و حنجر حونین اباعبدالله بس که بر دامن لطفت همه را دسترس است بدن له شدهی محسن شش ماهه بس است عفو بر خاک ره شیعهی تو سرفکند چادر خاکی تو سایه به محشر فکند بس که از چادر خاکیت کرم میبارد قاتلت هم به تو امید شفاعت دارد به شرار جگر و ناله و سوزد سوگند به مناجات شب و گریهی روزت سوگند که به آن جانی غدّار محبّت نکنی قاتلت را به صف حشر شفاعت نکنی ظلم و جور و ستم بی عددش یادم هست جای دست و ضربات لگدش یادم هست یاد داری که چگونه حسنت میلرزید نفس شوهر خیبر شکنت میلرزید خاطرت هست که سوزاند دل مولا را خاطرت هست که میگفت بزن زهرا را الا ای چاه یارم را .... آن که خوانده خداش ممتحنش چهل نفر خسته اند از زدنش لگد دومی به پهلو خورد...
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد